مطهر بن طاهر المقدسي ( المنسوب إلى أحمد بن سهل البلخي ) ( مترجم : محمد رضا شفيعى كدكنى )

656

البدء والتاريخ ( آفرينش وتاريخ ) ( فارسى )

سرافكندگى از نزد وى بازگشتند . عمرو گفت : فردا چيزى به او خواهم گفت كه ايشان را ريشه‌كن كند و بامداد روز ديگر نزد او رفت و گفت : ايشان در مورد عيسى گفتارى شگفت دارند . نجاشى كس نزد ايشان فرستاد و از آنچه مىگويند پرسيد . جعفر گفت : ما آنچه كه پيغمبر ما مىگويد ، مىگوييم : او بندهء خدا و پيامبر او و روح و كلمهء او بود كه به مريم القا كرد . آنگاه نجاشى دست خود را به سوى زمين برد و چوبى از زمين برداشت و گفت : آنچه گفتى به اندازهء همين عود ( چوب ) هم از عيسى اختلاف نداشت [ 1 ] . آنگاه جعفر بن ابى طالب آغاز سورهء كهيعص را بر او خواند و نجاشى به پيغمبر ايمان آورد و هديهء عمرو و عبد الله را باز پس داد و آن دو را به مكه روانه كرد . پس آنگاه پيغمبر به مدينه هجرت كرد و مسلمانان به سوى او مىرفتند و آخرين ايشان جعفر بود كه در خيبر به پيغمبر رسيد . گويند هنگامى كه عمرو و عبد الله خارج شدند برگشتند ديدند كه عمر بن الخطاب اسلام آورده است و عمر مردى پر شكوه و درشت بود و بسيار دلير و پيغمبر با اسلام او و حمزة بن عبد المطلب نيرو گرفت تا اينكه با قريش به دشمنى برخاستند و از ايشان افزونتر شدند و سپس واقعهء حصار روى داد ، در سال ششم از نبوت و سه سال ادامه يافت . در يادكرد حصار گويند قريش بر بنى هاشم و بنى عبد المطلب گرد آمدند و پيمان بستند كه با ايشان خريد و فروش نكنند و با ايشان نياميزند و از ايشان كسى را به زنى نگيرند و زن بديشان ندهند تا اينكه از يار خويش ( صاحبشان ) تبرّى كنند و او را براى قتل تسليم كنند . صحيفه‌اى نوشتند كه نويسندهء آن منصور بن عكرمة بن عامر بود و آن را در كعبه آويختند . بنو هاشم و بنو عبد المطلب به شعب داخل شدند . ابو لهب عبد العزّى بن عبد المطلب به تنهايى از ميان قريش بيرون رفت و كار بر ايشان دشوار شد . چيزى از غذا بديشان نمىرسيد مگر پنهانى . در سال نهم بعثت بود كه پيغمبر به ابو طالب فرمود : « هيچ مىدانى كه پروردگار من موريانه را بر آن نامه مسلط كرده و موريانه فقط نام خدا را در آنجا باقى گذاشته و آثار ظلم و ستم را از آن محو كرده است ؟ » پس ابو طالب برخاست تا به مسجد رسيد ، گفت : اى گروه قريش ! فرزند برادرم چنين به من خبر داده پس شما آن صحيفه را بياوريد ، اگر آن چنان بود كه او مىگويد

--> [ 1 ] رجوع شود به : ابن هشام ، ج 1 ، ص 361 .